به ظاهر دارم زندگیمو میکنم ؛ سرکار میرم ، غذا درست میکنم ، باشگاه میرم ، با خانواده معاشرت میکنم ، پادکست به دردبخور گوش میدم و ...اما درونم یه جنگ و ناآرومی زیادی وجود داره...اینکه باید تظاهر کنم آرومم و همه چیز عادیه و اصلا مهم نیست که یه آدم بیشعوری دست پیش رو گرفته و کلا خبری ازش نیست و منم آخرین تلاشهام برای اینکه روابط انسانی به صورت اصولی ادامه پیداکنه خورده توی سقف و طرف فهم و درک یه رابطه بالغانه رو نداشته...در عین اینکه سرخودم رو به زندگی گرم میکنم اما هی توی دلم یه چیزی میشکنه و فرومیریزه...با اینکه میدونستم این اتفاقها می افته اما برای اعتمادی که کردم و غروری که زیرپا گذاشتم خیلی دلم میسوزه...دلم میسوزه و آتیش میگیره و یهو به خودم میام میبینم اشکهام داره میاد...خیلی زود به حرفهاش اعتماد کردم و نباید اینقدر راحت بهش اجازه نزدیک شدن میدادم...بدی اخلاق من اینه که همیشه فکر میکنم شاید همین الان و همین لحظه فقط بشه یه حرفایی رو زد یا یه کارهایی رو کرد و نمیتونم حواله بدم به فرداهای نیامده ..
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
تاريخ: چهارشنبه
10 مرداد
1403 ساعت: 15:54